نویسنده ها خوشبخت ترند!

    اینکه نویسنده نیستم و نمیتوانم خوب بنویسم  را هرگز دوست نداشته ام.

همیشه حرفهایی بوده که به زبان و قلمم نمی آمده...

سال اول دبیرستان یک دبیر ادبیات نازنین داشتیم که وقتی عشقم به نوشتن

را دید و بعضی از متنهای به دردنخوری را که می نوشتم خواند پیشنهادکرد که

هرچه می توانم کتاب بخوانم و گفت که مطالعه کردن خود به خود روش های

درست و خوب نوشتن را به من یاد خواهد داد.     

من هم شروع کردم به خواندن.خواندم و خواندم از آلبرکامو و صادق هدایت گرفته

تا رومن رولان و خواهران برونته و همه ی رمانهای معروفی که آنزمان اجازه ی چاپ

داشتند و موجود بودند در بازار...همزمان هم عاشق هدایت میشدم و هم شریعتی

هم کافکا به روح و جانم نفوذ میکرد و هم محمود دولت آبادی..هم با یونگ موافق و

هم سو میشدم و هم با فروید!

کتابهای تاریخی همیشه عصبی ام میکردند و سعدی همیشه کفرم را در میاورد.

عاشق خیام و مولانا بودم و حافظ به خاطر وجه تسمیه ی اسمش و ناهمخوانی

آن با اشعارش ( از نظر منه آنوقتها ) همیشه برایم علامت سوالی بود که از آن

فراری بودم ...و شاهنامه را همیشه برسر میگذاشتم که تشنگی مفرط من در

عرق ناسیونالیستی را در وجودم سیراب میکرد!

اما این خواندنهای بی وقفه درس و مدرسه را از سرم به در کرده بود و هرگز وقت

برای خواندن کتابهای درسی نمی گذاشتم ...که شاید دلیل مهمترش بی علاقگی

من به رشته ی تحصیلی ام بود.بهرحال هرطوری که بود دانشگاه را رفتم و مدرکش

را درب کوزه گذاشتم!

با همه ی این اوصاف ...ازینکه کتابهای درسی ام را هیچوقت حتی یک بار کامل

(یعنی یک دور تمام کتاب را) نخواندم هرگز پشیمان نبوده و نیستم چون دیده ام

درسخوانهای قهاری را که تا سطح دکترا هم پیش رفته اندو شعورشان در سطوح

ابتدایی باقی مانده و از علم و دانششان در زندگی روزمره و برای خانواده شان

هیچ سودی نبرده اند (کلی ات ندارد این موضوع و با سوادهای واقعی هم کم

نیستند)

بعد ترها حس کردم که این خوانش های پی در پی از من آمالگامی! ساخته که

خودم هم نمیدانم چیست و کیست .هیچ ایده ی خاصی که از خودش باشد ندارد

فقط آنچه را خوانده بی هیچ نگاه انتقادی پذیرفته (کاری که از کودکی آموختانده

شده بودم) و تکرار میکند....

از اولین کتابی که خوانده بودم و دو جزء آنرا هم حافظ بودم شروع به دوباره خوانی

کردم ...اینبار با ترجمه (در اصل فقط ترجمه ) و با داشتن دید انتقادی.....این اولین

کتاب را این بار دو دور دوره کردم. و بماند که به چه رسیدم و چه کردم!

دید انتقادی داشتن آدم را به پویایی و حس زنده بودن و خود بودن میرساند...

خیلی از نویسنده ها و کتابها را اینبار برای همیشه دور ریختم و خیلی ها مثل کافکا

شاملو ..اوشو...کوندرا..هرابال ..خیام ..هدایت ..یونگ و...ماندند و رفیق و همراهم

شدند. اما هنوز هم که هنوزست نویسنده نشده ام ...نمیشوم...اصلن نمیشود

که بشوم!

خوبی اش این است که گاهی حرفی را که می خواهم بزنم می بینم که یکی

گفته قبلن...دقیقن جانایی بوده که سخن از زبان ما گفته و شاید هم تاثیری که

روی من گذاشته من را با ایشان تا این حد موافق ساخته است که فکر میکنم

منهم میخواستم همین را بگویم!

مثل آنجا که کافکا میگوید: بدبختی من از آن است که همه ی ابناء بشر را خوب

می پندارم . عقلن و قلبن آنها را خوب می پندارم. تنها بدن من به نحوی نمی تواند

بپذیرد که الزامن همه واقعن خوب باشند. بدن من هراسان است و به جای آنکه

منتظر بماند و ببیند تا جهان برای بازخورد و کفاره ی واقعی این حالت چه امتحانی

برایش تهیه دیده است؛ترجیح می دهد آرام از دیوار بالا بخزد.........

 

 

امرزو به وبلاگ مرد بی خاصیت (http://qualities.persianblog.ir/post/236/)

سری زدم که دلیل وجودیِ این پست شد و از خودم پرسیدم تعداد کتابهایی

که خوانده ام چند تا بوده...و چون بیشتر آنها را دارم (به جز تعداد محدودی که

فهمیدم کاملن با آنها مخالفم و چند سال پیش یکجا فروختمشان به 50 هزار تومان)

کار سختی نبود تخمین زدن ...

نه خیر ...گمان نمیکنم هزار تا  باشند!

 

* ...سیب را که سرانجام

چیده ام ...و بوییده ام...در زیر پا لگد خواهم کرد...

*یک کامنت خصوصی که با اجازه ی نویسنده نازنینم بدونه ذکر نام عمومی اش میکنم:

 

من نوشتن را در مدرسه یاد گرفتم. در نمره های شرم آور چهارده و دوازده انشا. از معلم های عجیبی که یکی شوهرش ق ا بود ولی «قاف ِحرف آخر عشق» را روی تخته ی کلاس ، گستاخی میدانست و دیگری که ه م ک بود ولی تعبیر «مثل خر توی گل گیر کردن» را دور از شان کلاسش می دانست. (نمی دانم . شاید حق داشت. من که هیچ وقت ندیده بودم خرها چه طور توی گل گیر می کنند.) آن  وقت ها نوشتن معنی دلهره ی خوانده نشدن اسمم بود در زنگ های طولانی و منحوس انشا. و صدای خش خش قلم بر کاغذ های امتحان، همیشه در آن سکوت هول انگیز کلاس، صدای جادویی ِ اتفاقی بود که جنس آن را نمی شناختم. می گفتند کلیشه نباشید و از اندیشه هاتان بنویسید. اما مگر چقدر بود وسعت اندیشه هامان ؟ مایی که شکستن میله های پنجره به بهانه ی آویزان شدن از طبقه ی سوم همه ی شگفتی مفهوم رهایی بود برایمان...  بعد ها ولی، جهان چنان پیچیده شد در خودش که جایی برای تجربه ی معلق بودن نماند. حتی پنجره ای نماند که شکستن میله هاش بهانه ای شود برای سرکشی. نوشتن شد معجزه ای برای نمایش لکنت حضور. برای نجات از حفره ای که درونم دهان گشوده بود...

 

 

 

/ 21 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید شرقی

سلام هزار کتاب!! من هزار تا ورق رو درست نخوندم![نیشخند]

حمید

. . . من نقــــــد می کنم؛ پس هستم

شاهرخ سروری

سلامی چو بوی خوش آشنایی امیدوارم سال 93 سال شما باشد سالی پر از خیر و برکت و شادمانی بانو جان! نویسندگی همین است شما نویسنده ی روان نویسِ واقعگرایِ حقیقت نگارِِ خوش نویسی هستید که دست نوشته هایتان بدل می نشیند شما نویسنده ی بسیار خوبی هستید دست مریزاد بانو اینگونه نگاشتنِ همه فهم و پرمعنا و اثرگذار،کار هر کسی نیست

نسرین.م

شک ندارم که می تونی رمانتو بنویسی. واسه ویرایشش می تونی روم حساب کنی. من واسه یه روزنامه کار می کنم.

ترنج بانو

درود ب ه س عزیز شاید بهتر باشد بگویم من هم هیچوقت نتوانستم خوب بنویسم ... اما به جرات می گویم سعی ام را هم نکردم .. کتاب زیاد نخواندم اما کم هم نبوده !! بعد از خواندن هر کتاب و یا مطالعه ای جدید ، حس میکردم بیشتر می فهمم بزرگتر میشوم و ناخداگاه درد فهمیدن هم بیشتر میشد ...

بتی

درک می کنم حست رو. یه زمانی تمام رویاهام به این ختم می شد که نویسنده بشم... همیشه ام یه لذت خاصی داشت برام... مطمئنم با خیلی شخصیتا خندیدی با خیلیاشون گریه کردی... با همه شون زندگی کردی... چون فکر می کنم حس هات خیلی قویه... هزار و خورده ای کم هم نیست... به فشردگی ِ روزی یک کتاب هم که حساب کنی می شه سه سال ِ تمام...

ناصح (وب گرد)

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد ! سلام ، روز خوش [گل] اگر غرض نویسندگی در حد وبلاگ نویسی هست ، شما به بهترین وجه انجامش میدین ، تو همین پست گفتنی های زیادی رو گفتین . اما اینکه فکر کنیم هر موضوع یا مطلبی که در نظر گرفته بشه رو دیگران گفتن و احیانا نباید تکرار کرد رو نمی پذیرم ، اولا همه ، خصوصا خوانندگان این وب اون نوشته ها رو ندیده ان ، از طرفی هم هر نویسنده ای بیان و شیوه خودشو داره ، پس تکراری نمیشه . من هم ابتدا اینطور فکر می کردم ولی الان بیش از 100 پست نوشتم که خودم تغییرات زیادی رو بین اولی و وسطی و آخری می بینم ، هر روز هم به موارد جدیدتر می رسم ، مسلما حرف تازه ای نیستن ، ولی هرچه هست حاصل تفکر و نتیجه مطالعه خودم در ابعاد گوناگون هست ، با توجه به اینکه محدودیت ها و معذرویتهای زیادی رو هم در بیان و نوشتار حس می کنم .

مهران

سلام .. منم به وبلاگ "‌مرد بی خاصیت سر میزنم "‌... برای منم جالبه ...